X
تبلیغات
با خدا بودن یعنی منهای مشکلات بودن

با خدا بودن یعنی منهای مشکلات بودن

اقتصاد مقاومتی . . .

بررسی نسبت راهبردهای اقتصــادی دولت با «اقتصــاد مقـاومتی»

[ دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 ] [ 22:12 ] [ فاطمه ]

[ ]

خواهرم مراقب باش دراین همهمه ها حجابت رافراموش نکنی ...

مرا دختر خانم می نامند غروری دارم که برای تنها نبودن له نمیشود 

احساسی دارم که با منطق گدایان نمیسازد قلبی دارم که هنوز تیر

خنجر نامردی را نخورده است و زیبایی هایی دارم که حراج چشمهای 

بیگانه نخواهد شد...

[ یکشنبه چهارم اسفند 1392 ] [ 23:44 ] [ فاطمه ]

[ ]

راضیم به رضای خدا.

[ شنبه چهارم آبان 1392 ] [ 23:8 ] [ فاطمه ]

[ ]

شکر خدا...

[ شنبه بیست و هفتم مهر 1392 ] [ 0:18 ] [ فاطمه ]

[ ]

چه نزدیک است ...



چه دورم از خدایی که،


نزدیک ترین است به من...!

برچسب‌ها: خدا, معشوق, تنهایی

[ شنبه سیزدهم مهر 1392 ] [ 15:41 ] [ فاطمه ]

[ ]

اعتمادبه نفس...!


اولیو وندل هولمز در جلسه ای حضور داشت. او کوتاهترین مرد حاضر در جلسه بود. 


دوستی به مزاح رو به او گفت: آقای هولمز، تصور میکنم در میان ما بزرگان شما قدری


احساس کوچکی می کنید.


هولمز پاسخ داد: احساس نیم سکه طلائی را دارم که بین پول خرد قرار گرفته باشد.

[ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 ] [ 15:59 ] [ فاطمه ]

[ ]

خدا......

میخواهم از کسی بنویسم که حسابی دلم هوایش را کرده،

از کسی که زندگی بدون او یعنی تباهی و پوچی...

از خدایی که فراموشیش کار هر روزمان شده، خدایی که با تمام نشانه

های زیبای وجودیش خیلی غریبانه در دل ها نشسته است. آنقدر غریب که انسان ها خود را

قادر به انجام هر کاری میدانند بی آنکه ذره ای به این فکر کنند، دست و عقل و تمام اعضای بدن 

را خدا در اختیارمان قرار داده است.

آری خدای من، خدای مهربان من، به خودت قسم من نیز گاهی سخت دلم می گیرد از اینکه 

چگونه به این دنیایی که تو آفریدی بد وابسته می شویم و دیگر هیچ چیزی جز خودمان ارزشی 

پیدا نمی کند!

آنقدر وابسته زیبایی هایش می شویم که تک زیبای عالم را به باد فراموشی می سپاریم.

خدایا خودت میدانی در سخت ترین لحظه هایم نیز از یادت غافل نبودم، حتی در لحظه های از 

دست دادن عزیزانم، چرا که میدانم مقصد تو هستی و همه چیز بسوی تو باز آید...

خدایا باز تو میدانی برای هیچ چیزی طمع نکردم و از داشته هایم گذشتم که همگان نیز بهره

ببرند تا شادی ها را با هم شریک شویم...

اما !
بسیار تاسف خوردم از غرورهای بی جا، از درویی ها و دروغ ها و از دست کسانی که

زندگی دیگران را به ازای خوشنودی خود سیاه و تباه می کنند تا به داشته های خود بیفزایند و 

افتخار کنند، بی آنکه بدانند همه مسافریم و هیچ چیزی جز خوبی ماندگار نیست...


خدایا نگذار شیطان درونمان یاد تو را از ما بگیرد که هیچ چیز تو نمی شود و خدایا از من نگیر 

شانه های پر محبتت را در این روزهایی که بغضم هوای شکستن دارد و چشمانم میل باریدن...

[ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 ] [ 0:59 ] [ فاطمه ]

[ ]

مادرا...

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد.
مادر که در حال آشپزی بود ، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود :

صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان
بیرون بردن زباله 1000 تومان
جمع بدهی شما به من :12.000 تومان !

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:

بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد.
گفت: مامان ... دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

نتیجه گیری اخلاقی :
نباید با گذشت زمان بعضی از مسائل زندگیو فراموش کنیم...

بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم ...
کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.

نتیجه گیری منطقی:
جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!
مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه 11.000 تومان نه 12.000 تومان 

[ سه شنبه پنجم شهریور 1392 ] [ 12:4 ] [ فاطمه ]

[ ]

خدا چه شکلیه...!
یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن.پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی ……….
به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره..

[ یکشنبه سوم شهریور 1392 ] [ 9:1 ] [ فاطمه ]

[ ]

مملو از عشق
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

[ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392 ] [ 23:37 ] [ فاطمه ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه